مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )

567

البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )

بهشت . بعضى هستند كه براى پيكرها گودالى حفر مىكنند و در آن رنگها و روغنها و بويهاى خوش گرد مىآورند و بر آن آتش مىافروزند و سپس مىآيند و صنج و طبل در پيرامون او مىزنند و مىگويند خوشا به حال اين كس كه به همراه دود به بهشت بالا مىرود و او با خويش مىگويد : « اين قربانى پذيرفته باد ! » آنگاه به سوى خاور و باختر و شمال و جنوب سجده مىبرد و خويش را در آتش مىافكند و مىسوزد و رهسپار جهنم مىشود . بعضى هستند كه براى آنها سرگين گاو گرد مىآورند و او تا ميانهء ساقهاى پايش به درون مىرود و آتش در آن مىافروزند و همچنان مىايستد تا آتش به دو نزديك شود و در آن بسوزد . بعضى از ايشان تاجى از مقل بر سر مىگذارد و آن را بر مىافروزد تا مغز سر و حدقه‌هايش از شدت گرما سيلان پيدا كند . براى بعضى از ايشان صخره‌ها را مىگدازند و او پيوسته صخره‌ها را يك يك بر شكم خويش مىگذارد تا اينكه روده‌هايش بيرون مىآيد . بعضى كاردى به دست مىگيرند و رشته رشته از ران و ساق خويش مىبرند و در آتش مىافكنند و دانشمندانشان همچنان بر لب آتش ايستاده‌اند و آنها را ستايش مىكنند و آنان را تزكيه مىكنند تا بميرند . بعضى هستند كه گودالى در كنار رودخانه‌اى حفر مىكنند و در آن آتش مىافروزند و پيوسته از آتش به آب و از آب به آتش مىگريزند تا جانشان برآيد . اگر در اين ميان مرد ، خانواده‌اش بىتابى مىكنند و اندوهگين مىشوند و مىگويند بهشت بر وى حرام شد ، ولى اگر در آب يا آتش جان سپرد گواهى مىدهند كه وى اهل بهشت است . بعضى هستند كه جان خويش را به گرسنگى زحمت مىدهند و از خوراك خوددارى مىكنند تا حواس يكى از ايشان از كار بماند و به مانند خمير خشكيده و مشك فرسوده كهنه ، چروكيده و منجمد گردد . بعضى هستند كه سرگشته در زمين مىگردند تا بميرند . و ايشان را كوهى است كه در پاى آن بتى است و آن بت با دستى به پروردگار خويش اشارت كرده تا در برابرش قرار گرفته و دست ديگرش را بر گلوى او نهاده و در كنار او مردى است نشسته بر كرسى و يارانش بر گرد او هستند و از كتابى مىخوانند كه : « خوشا به حال آن كس كه راهى را كه اين بت بدان اشارت مىكند برگزيند چرا كه اين راه به بهشت رهنمون مىشود و آن بت اين امر را تضمين كرده است » و سپس بر زمين مىافتند تا آنگاه كه مىميرند . ايشان را كوهى ديگر نيز هست كه در پاى آن درختى است از آهن و شاخه‌هايى به مانند سيخ كباب دارد و در نزد آن ، مردى است و كتابى در دست دارد و مىخواند كه :